خاطرات من و دخترم

قصه زندگی گل دختر مامان

رد پای بهار

قرارمان همین بهار زیر شکوفه های شعر …! آنجا که واژه ها برای تو گل می کنند ! آنجا که حرف های زمین افتاده ام دوباره سبز می شوند وَ دست های عاشقمان گره در کارِ سبزه ها می اندازند ؛ قرارمان زیرِ چشم های تو ! آنجا که شعر نم نم شروع می شود ... ...
15 فروردين 1397

روزمرگی های بهمن

مجتمع سینمایی پردیس و تماشای فیلم شکلاتی اینم جایزه برای اولین کارنامه برف بازی پروژه ساخت پیتزا برای درس Party Food نمایش سیندرلا شهربازی فان لند افتتاحیه آتلیه بن سای شاپرک                                                   ...
23 بهمن 1396

روزمرگیهای دی ماه

عصر اولین روز از دی ماه رو با گشتی تو مجتمع تجاری کوروش و دیدن نمایش جشن بزرگ شروع کردیم نمایش جالبی بود مخصوصا که از بچه ها در اجرای نمایش استفاده میکردن و این برای بچه ها خیلی لذت بخش بودهفتم دی ماه هم تولد برادرزادم میلاد بود که رفتیم و خیلی خوش گذشت برای روز جمعه هم جشن کریسمس دعوت داشتیم که اونم خوب بود و بچه ها کلی بازی کردن و بهشون خیلی خوش گذشت  هفته دوم دی باز هم دو روز تعطیلی آلودگی هوا داشتیم که یکروز رو دوستای وانیا مشکات و رهام اومدن و تا عصر پیشمون بودن و بچه ها کلی بازی کردن برای آخر هفته هم یروزش رو نمایش دادگاه حیوانات رو به اتفاق مشکات و مامانش رفتیم و روز بعدش هم خودمون رفتیم سرزمین عجایب و وانیا کلی بازی کرد یعنی این...
30 دی 1396

آخرین ساعات آذر ماه

آخرین هفته از دی ماه امسال با تعطیلی بخاطر الودگی هوا شروع شد بچه ها از روز یکشنبه تعطیل شدند و این تعطیلی تا آخر هفته ادامه داشت روز آخر هفته هم مصادف میشد با روز آخر آذر و شب یلدا ،اونشب رو قرار بود خونه مادر همسرم باشیم ولی برای اینکه وانیا خیلی دوست داشت که میز یلدا برا خودمون داشته باشیم منم تصمیم گرفتم که با همون چیزایی که تو خونه داشتیم این میز رو براش بچینم کلی آهنگ گذاشت رقصید عروسکاش رو مهمون کرد و خلاصه بهش خوش گذشت حدودای ساعت یازده و نیم شب بیست و نهم آذر ماه بود بود که من کنار تختخواب وانیا نشسته بودم که بخوابه احساس کردم زمین تکون خورد همسرم از سالن اومد گفت احساس کردی زلزله بود گفتم من فکر کردم بخاطر حرکت ماشین تو خیابون ت...
2 دی 1396

جشن یلدا در لی لی پوت

امشب یلداست. شبی که پاییز، درهر ثانیه از تو رد می شود و می گذرد. برگ های رقصان پاییز از دور نظاره گر چشمانت هستند و آرام می نگرند تا ببینند چگونه برای‎شان دست تکان می دهی. خیلی تلاش نکن. پلک پاییز سنگین شده و دارد در خواب زمستانی فرو می‎رود. می بینی، تنها همین چند دقیقه ناقابل می تواند از یک شب عادی و همیشگی تو، یلدا بسازد؛ یادمان باشد با آمدن زمستان، مشعل باهم بودن را روشن بگذاریم تا سردی فاصله ها به خانه ها راه نیابد. یلداست. شبی که پاییز، درهر ثانیه از تو رد می شود و می گذرد. می دانی که تا نوروز تنها نود روز باقی است و تو در فصل سپید سرما، دلگرم آینده ای هستی که بهاران است. با اشعار گرم حافظ، خود را برای زمستان سرد بیمه ...
25 آذر 1396

تولد نفس

از اونجایی که وانیا خانم دیگه مدرسه میره کلی همکلاسی داره که باهاشون دوست شده تولد یکی از همکلاسی های وانیا خانم به اسم نفس 18 آذر ماه بود که مامانش زحمت کشید و برای اشنایی بیشتر مامانا و بچه ها با هم همکلاسیهای نفس رو به تولدش دعوت کرد ما هم رفتیم هر چند همه همکلاسیهاشون نیومده بودن ولی بازم خوب بود دیدن روابط بچه ها با همکلاسیهاشون خیلی جالبه از اونجایی هم که نفس و وانیا پشت یه میز میشینن دوستیشون یکم خاصتره خلاصه مثل همیشه خوش گذشت ...   از راست: مشکات- دیانا کاشانی- وانیا- نفس- باران و آمیتیدا   ...
22 آذر 1396

سفر مشهد

دقیقا نیمه آذر ماه چهارشنبه بود و تعطیل رسمی برای همین ما هم یه مسافرت دو سه روزه ضرب العجلی رفتیم مشهد با اینکه میگفتن هوای مشهد خیلی سرده و امکان بیرون رفتن خیلی نیست ولی خوشبختانه با ورود ما هوا تلطیف شد و به بالای صفر رسید دو سه روزی که اونجا بودیم از صبح تا عصر بیرون بودیم و بقیه وقتمون رو هم تو هتل می گذرونیدم البته دو روز متوالی هم دو تا از دوستان اومدن هتل پیشمون و یه دو ساعتی رو مهمونمون بودن و بچه ها بازی کردن و خوش گذروندن بهر حال هدف من از این سفر خوش گذشتن به وانیا بود که به هدفم رسیدم عکسها طبق معمول تو ادامه مطلب ... مسیر رفت و هتل اقامتمون ...
19 آذر 1396

تولد شش سالگی وانیا

امروز که تولد توست برای تو، برای چشم های تو، هدیه ام ناقابل است خاطراتی از فرداهامان برای بودنت همراه ترانه های خیس و باران خورده چشمهایم و من در هر تولد تو باز زنده می شوم تولدم مبارک تولدت مبارک هدیه باشکوه خداوند ...     و اینم کادوی تولدش یه ساعت swatch که از سفر اخیرمون به زوریخ خریده بودیم     و اما تولد دوم رو هم سوم آذر گرفتیم که خیلی خیلی خوش گذشت     ...
4 آذر 1396