خاطرات من و دخترم

قصه زندگی گل دختر مامان

روزمرگیهای دی ماه

عصر اولین روز از دی ماه رو با گشتی تو مجتمع تجاری کوروش و دیدن نمایش جشن بزرگ شروع کردیم نمایش جالبی بود مخصوصا که از بچه ها در اجرای نمایش استفاده میکردن و این برای بچه ها خیلی لذت بخش بودهفتم دی ماه هم تولد برادرزادم میلاد بود که رفتیم و خیلی خوش گذشت برای روز جمعه هم جشن کریسمس دعوت داشتیم که اونم خوب بود و بچه ها کلی بازی کردن و بهشون خیلی خوش گذشت  هفته دوم دی باز هم دو روز تعطیلی آلودگی هوا داشتیم که یکروز رو دوستای وانیا مشکات و رهام اومدن و تا عصر پیشمون بودن و بچه ها کلی بازی کردن برای آخر هفته هم یروزش رو نمایش دادگاه حیوانات رو به اتفاق مشکات و مامانش رفتیم و روز بعدش هم خودمون رفتیم سرزمین عجایب و وانیا کلی بازی کرد یعنی این...
30 دی 1396

آخرین ساعات آذر ماه

آخرین هفته از دی ماه امسال با تعطیلی بخاطر الودگی هوا شروع شد بچه ها از روز یکشنبه تعطیل شدند و این تعطیلی تا آخر هفته ادامه داشت روز آخر هفته هم مصادف میشد با روز آخر آذر و شب یلدا ،اونشب رو قرار بود خونه مادر همسرم باشیم ولی برای اینکه وانیا خیلی دوست داشت که میز یلدا برا خودمون داشته باشیم منم تصمیم گرفتم که با همون چیزایی که تو خونه داشتیم این میز رو براش بچینم کلی آهنگ گذاشت رقصید عروسکاش رو مهمون کرد و خلاصه بهش خوش گذشت حدودای ساعت یازده و نیم شب بیست و نهم آذر ماه بود بود که من کنار تختخواب وانیا نشسته بودم که بخوابه احساس کردم زمین تکون خورد همسرم از سالن اومد گفت احساس کردی زلزله بود گفتم من فکر کردم بخاطر حرکت ماشین تو خیابون ت...
2 دی 1396

جشن یلدا در لی لی پوت

امشب یلداست. شبی که پاییز، درهر ثانیه از تو رد می شود و می گذرد. برگ های رقصان پاییز از دور نظاره گر چشمانت هستند و آرام می نگرند تا ببینند چگونه برای‎شان دست تکان می دهی. خیلی تلاش نکن. پلک پاییز سنگین شده و دارد در خواب زمستانی فرو می‎رود. می بینی، تنها همین چند دقیقه ناقابل می تواند از یک شب عادی و همیشگی تو، یلدا بسازد؛ یادمان باشد با آمدن زمستان، مشعل باهم بودن را روشن بگذاریم تا سردی فاصله ها به خانه ها راه نیابد. یلداست. شبی که پاییز، درهر ثانیه از تو رد می شود و می گذرد. می دانی که تا نوروز تنها نود روز باقی است و تو در فصل سپید سرما، دلگرم آینده ای هستی که بهاران است. با اشعار گرم حافظ، خود را برای زمستان سرد بیمه ...
25 آذر 1396

تولد نفس

از اونجایی که وانیا خانم دیگه مدرسه میره کلی همکلاسی داره که باهاشون دوست شده تولد یکی از همکلاسی های وانیا خانم به اسم نفس 18 آذر ماه بود که مامانش زحمت کشید و برای اشنایی بیشتر مامانا و بچه ها با هم همکلاسیهای نفس رو به تولدش دعوت کرد ما هم رفتیم هر چند همه همکلاسیهاشون نیومده بودن ولی بازم خوب بود دیدن روابط بچه ها با همکلاسیهاشون خیلی جالبه از اونجایی هم که نفس و وانیا پشت یه میز میشینن دوستیشون یکم خاصتره خلاصه مثل همیشه خوش گذشت ...   از راست: مشکات- دیانا کاشانی- وانیا- نفس- باران و آمیتیدا   ...
22 آذر 1396

سفر مشهد

دقیقا نیمه آذر ماه چهارشنبه بود و تعطیل رسمی برای همین ما هم یه مسافرت دو سه روزه ضرب العجلی رفتیم مشهد با اینکه میگفتن هوای مشهد خیلی سرده و امکان بیرون رفتن خیلی نیست ولی خوشبختانه با ورود ما هوا تلطیف شد و به بالای صفر رسید دو سه روزی که اونجا بودیم از صبح تا عصر بیرون بودیم و بقیه وقتمون رو هم تو هتل می گذرونیدم البته دو روز متوالی هم دو تا از دوستان اومدن هتل پیشمون و یه دو ساعتی رو مهمونمون بودن و بچه ها بازی کردن و خوش گذروندن بهر حال هدف من از این سفر خوش گذشتن به وانیا بود که به هدفم رسیدم عکسها طبق معمول تو ادامه مطلب ... مسیر رفت و هتل اقامتمون ...
19 آذر 1396

تولد شش سالگی وانیا

امروز که تولد توست برای تو، برای چشم های تو، هدیه ام ناقابل است خاطراتی از فرداهامان برای بودنت همراه ترانه های خیس و باران خورده چشمهایم و من در هر تولد تو باز زنده می شوم تولدم مبارک تولدت مبارک هدیه باشکوه خداوند ...     و اینم کادوی تولدش یه ساعت swatch که از سفر اخیرمون به زوریخ خریده بودیم     و اما تولد دوم رو هم سوم آذر گرفتیم که خیلی خیلی خوش گذشت     ...
4 آذر 1396

جشن هالوین

حدودای اوایل آبان ماه تو آشپزخونه مشغول بودم که وانیا اومد گفت مامان هالوین یعنی چی گفتم هالوین یه جشن که تو کشورهای خارجی بمناسبت پاییز می گیرن و نمادش هم کدو هستش لباسهای عجیب غریب می پوشن ارایشهای و صورتکهای عجیب میزنن در کل هم خنده دار هم یه کوچولو ترسناک تا اینو گفتم وانیام گفت ولی من خیلی شجاعم اصلا هم نمیترسم میشه منم ببری، تو گروههای گردشگری یه چرخی زدم ببینم کدوم برنامه از همه فان تره و ترسناک نیست و آخر هفته باشه و بالخره برای روز پنج شنبه 11 آبان پیدا کردم هر چند اونروز صبحش باید میرفتم مدرسه جلسه اما گفتم خوب اشکالی نداره حالا خسته هم بشم مهم نیست صبح رفتم مدرسه وانیا پیش باباش موند و ساعت 11 و نیم اوردش پیش من و با هم رفتیم جشن ...
12 آبان 1396

آبان ماه

رسیدیم به ماه دوم از پاییز قشنگ، ماهی که تولد وانیا خانم هستش من سعی کردم گزیده اتفاقات ابان ماه رو تو این پست جا بدم البته واسه مراسم و جشنها پستای مجزا مینویسم اینجا روزمرگیهای ماه رو درج می کنم سال گذشته تو ماه آبان پدر شوهرم رو از دست دادیم و امسال برای مراسم سالگرد یه شب تو رستوران نایب بودیم و فرداش هم رفتیم ساوه، از اونجایی که سارا نوه عمه وانیا هم برای مراسم اومده بود کلی با هم بازی کردن و آتیش سوزوندن برای تولد وانیا هم کاپ کیک ساده سفارش دادم تا برای همکلاسیهاش ببره خودش که خیلی دوست داشت و کلی بهش خوش گذشته بود راستی برای سنجش جسمانی هم رفتیم خدا رو شکر مشکلی نداشت و برگه تاییدیه رو گرفتیم ... مراسم سالگرد پدربزرگ   ...
9 آبان 1396

مهر ماه در مدرسه چه گذشت

و اما مهر شد و سال تحصیلی رسما آغاز شد ساعت مدرسه با شروع سال تحصیلی از هفت و ربع صبح الی سه و ربع بعد از ظهر هستش وانیا صبحها حدوده ده دقیقه به هفت سوار سرویس میشه هم سرویسی هاش هم دو تا کلاس دومی هستن و یه کلاس پنجمی به نام آرینا که وانیا خیلی دوسش داره خدا رو شکر تو مسیر ترافیکی ندارن و زود به مدرسه میرسن روزهای دوشنبه ورزش دارن و وانیا با ذوق منتظر این روز میمونه تو هفته روزایی هست که یه کارایی باید تو خونه انجام بدن ولی بیشتر روزا آزادن از مدرسه که میرسه لباساشو عوض میکنه یه چیزی میخوره بعد یکم کارتن می بینه گاهی وقتا هم یکم تبلت بازی میکنه یا موزیک گوش میده بعد اگه کاری داشته باشه به کمک هم انجام میدیم و شام میخوره و یواش یواش برای خوا...
2 آبان 1396