وانیاوانیا، تا این لحظه: 8 سال و 3 روز سن داره

خاطرات من و دخترم

سفر نوشهر

چون تابستون فرصت نشده بود بریم شمال مام تعطیلی آخر ماه مهر رو غنیمت شمردیم و یه چند روزی رفتیم نوشهر تو این سفر مهسا اینام همراهمون بودن و خوشحالی وانیارو تکمیل کردن تولد مهسا رو هم همونجا لب ساحل گرفتیم و بسی خوش گذشت از هوا هم نگم براتون که عالی بود روزهای نیمه ابری با خنکای متعادل تولد مهسا ساحل سیترا و اما دو روز متوالی کنار ساحل اوقات خوشی رو گذروندیم   و اینم وانیا خانم که تو سفر هم از درسش غافل نمیشه ...
12 آبان 1398

رد پای بهار

قرارمان همین بهار زیر شکوفه های شعر …! آنجا که واژه ها برای تو گل می کنند ! آنجا که حرف های زمین افتاده ام دوباره سبز می شوند وَ دست های عاشقمان گره در کارِ سبزه ها می اندازند ؛ قرارمان زیرِ چشم های تو ! آنجا که شعر نم نم شروع می شود ... ...
15 فروردين 1397

روزمرگی های بهمن

مجتمع سینمایی پردیس و تماشای فیلم شکلاتی اینم جایزه برای اولین کارنامه برف بازی پروژه ساخت پیتزا برای درس Party Food نمایش سیندرلا شهربازی فان لند افتتاحیه آتلیه بن سای شاپرک                                                   ...
23 بهمن 1396

روزمرگیهای دی ماه

عصر اولین روز از دی ماه رو با گشتی تو مجتمع تجاری کوروش و دیدن نمایش جشن بزرگ شروع کردیم نمایش جالبی بود مخصوصا که از بچه ها در اجرای نمایش استفاده میکردن و این برای بچه ها خیلی لذت بخش بودهفتم دی ماه هم تولد برادرزادم میلاد بود که رفتیم و خیلی خوش گذشت برای روز جمعه هم جشن کریسمس دعوت داشتیم که اونم خوب بود و بچه ها کلی بازی کردن و بهشون خیلی خوش گذشت  هفته دوم دی باز هم دو روز تعطیلی آلودگی هوا داشتیم که یکروز رو دوستای وانیا مشکات و رهام اومدن و تا عصر پیشمون بودن و بچه ها کلی بازی کردن برای آخر هفته هم یروزش رو نمایش دادگاه حیوانات رو به اتفاق مشکات و مامانش رفتیم و روز بعدش هم خودمون رفتیم سرزمین عجایب و وانیا کلی بازی کرد یعنی این...
30 دی 1396

آخرین ساعات آذر ماه

آخرین هفته از دی ماه امسال با تعطیلی بخاطر الودگی هوا شروع شد بچه ها از روز یکشنبه تعطیل شدند و این تعطیلی تا آخر هفته ادامه داشت روز آخر هفته هم مصادف میشد با روز آخر آذر و شب یلدا ،اونشب رو قرار بود خونه مادر همسرم باشیم ولی برای اینکه وانیا خیلی دوست داشت که میز یلدا برا خودمون داشته باشیم منم تصمیم گرفتم که با همون چیزایی که تو خونه داشتیم این میز رو براش بچینم کلی آهنگ گذاشت رقصید عروسکاش رو مهمون کرد و خلاصه بهش خوش گذشت حدودای ساعت یازده و نیم شب بیست و نهم آذر ماه بود بود که من کنار تختخواب وانیا نشسته بودم که بخوابه احساس کردم زمین تکون خورد همسرم از سالن اومد گفت احساس کردی زلزله بود گفتم من فکر کردم بخاطر حرکت ماشین تو خیابون ت...
2 دی 1396

جشن یلدا در لی لی پوت

امشب یلداست. شبی که پاییز، درهر ثانیه از تو رد می شود و می گذرد. برگ های رقصان پاییز از دور نظاره گر چشمانت هستند و آرام می نگرند تا ببینند چگونه برای‎شان دست تکان می دهی. خیلی تلاش نکن. پلک پاییز سنگین شده و دارد در خواب زمستانی فرو می‎رود. می بینی، تنها همین چند دقیقه ناقابل می تواند از یک شب عادی و همیشگی تو، یلدا بسازد؛ یادمان باشد با آمدن زمستان، مشعل باهم بودن را روشن بگذاریم تا سردی فاصله ها به خانه ها راه نیابد. یلداست. شبی که پاییز، درهر ثانیه از تو رد می شود و می گذرد. می دانی که تا نوروز تنها نود روز باقی است و تو در فصل سپید سرما، دلگرم آینده ای هستی که بهاران است. با اشعار گرم حافظ، خود را برای زمستان سرد بیمه ...
25 آذر 1396