خاطرات من و دخترم







موضوع :
نوشته شده در:جمعه 6 تير 1393
نویسنده: مامی وانیا

سفر ساوه

انتهای اولین هفته از مهر ماه میخورد به تعطیلات تاسوعا و عاشورا و از اونجایی که از این به بعد درس و مدرسه بطور جدی تری شروع میشه گفتیم تو این تعطیلات یسر بریم ولایت پدری وانیا خانم، برای وانیا خانم تجربه جدیدی بود چیدن سیب ،ریختن و جمع کردن گردو ، چیدن سبزی از باغچه و دادن غذا به ماهی ها همه و همه جالب بود عکسها رو میزارم ادامه مطلب ...



ادامه مطلب


موضوع : قصه ششمین سال زندگی, قصه گردش و مسافرت خانوادگی
نوشته شده در:چهارشنبه 12 مهر 1396
نویسنده: مامی وانیا

آخرین مقصد سفرمون شهر زیبای پراگ پایتخت کشور چک بود هر چقدر از زیبایی و پویایی این شهر بگم کم گفتم تا پاسی از شب هنوز عابران در خیابان قدم می زدند و از هوای خوبش لذت می بردند بر خلاف شهرهای قبلی هتلمون در شلوغ ترین و مرکزی ترین خیابان شهر قرار داشت کافی بود فقط از در هتل بیایی بیرون و در چند قدمی به فروشگاههای بزرگ و رستورانهای زنجیره ای برسی اما در مورد ساختمون هتل هم باید بگم که خیلی قدیمی بود حتی هنوز به اسانسورهای جدید و بروز هم مجهز نشده بود خلاصه که خیلی خوش گذشت عکسها رو در ادامه مطلب ببینید ...

 


ادامه مطلب


موضوع : قصه ششمین سال زندگی, قصه گردش و مسافرت خانوادگی
نوشته شده در:سه شنبه 11 مهر 1396
نویسنده: مامی وانیا

قلعه پراگ نه تنها یکی از بی نظیرترین مکانهای شهر پراگ بلکه کل دنیا محسوب میشه یه قلعه بی نظیر که بر فراز شهر پراگ واقع شده و از اونجا کل شهر دیده میشه فکر کنم بازدید از این قلعه چهار پنج ساعتی طول کشید ولی بازم بنظرم جا داشت که ساعاتی رو داخلش بگذرونی و ازش لذت ببری این قلعه همچنان محل سکونت رییس جمهوری این کشور هم هست و یه پرچمی بالای یکی از ساختمونای قلعه وجود داشت که توضیح دادند که هر وقت این پرچم برافراشته است به این معنی هست که رییس جمهوری در ساختمان محل سکونتش هست یکی از چیزای جالب هم که دیدیم تعویض گارد حفاظت جلوی درب قلعه بود که گفتند که اینکار هر روز راس ساعت 10 صبح انجام میشه و ما شانس اینو داشتیم که بتونیم این مراسم رو از نزدیک ببینیم بعد از بازدید از قلعه هم کمی در کوچه پس کوچه های شهر قدم زدیم و نهار خوردیم و بسمت رودخانه ولتاوا براه افتادیم که سوار قایق تفریحی بشیم که اونم بی نظیر بود اینو یادم رفت بگم که کوچه ای در مسیرمون وجود داشت که لقب کوچکترین خیابان رو به خودش اختصاص داده بود و این خیابون فقط ظرفیت یکنفر رو داشت و چراغ راهنمایی داشت که وقتی از هر طرف سبز بود میتونستی واردش بشی و فکر کنم همین چراغ راهنمایی و رانندگی بود که توجه گردشگرا را بخودش جلب میکرد



ادامه مطلب


موضوع : قصه ششمین سال زندگی, قصه گردش و مسافرت خانوادگی
نوشته شده در:دوشنبه 10 مهر 1396
نویسنده: مامی وانیا

ایکس کلیبر سیتی یه مجموعه جالب و جذاب در مسیر پراگ بود این مجموعه شامل شهربازی ، اوت لت و یک رستوران داخل یک هواپیمای واقعی بود شهر بازی خیلی جالب بود از اونجایی که از اول سفر هیچ شهر بازی نرفته بودیم و وانیا خانم کلی دلش میخواست اونجا بازی کنه بخاطر همین تمام مدتی که اونجا بودیم رو در شهر بازی گذروندیم و وانیا خانم کلی کیف کرد یکی دیگه از جاذبه های پراگ هم باغ وحشش بود که هفتمین باغ وحش دنیا محسوب میشه و طراحی جالبی داشت بیشتر شبیه یه جنگل محصور بود تا باغ وحشی که فقط حیوونها رو تو قفس نگه دارن اونجام کلی به وانیا خوش گذشت و از دیدن حیوونهای مختلف بخصوص پنگوئن و کانگورو کلی به هیجان اومد و کیف کرد عکسها رو در ادامه مطلب ببینید ...



ادامه مطلب


موضوع : قصه ششمین سال زندگی, قصه گردش و مسافرت خانوادگی
نوشته شده در: 9 مهر 1396
نویسنده: مامی وانیا

همانطور که میدونین کشور چک اسلواکی چندی است که از هم جدا شده و به دو کشور مجزا تقسیم شدند و براتیسلاوا بعنوان پایتخت کشور اسلواکی انتخاب شده این شهر هم زیبایی خاصی داشت یعنی تو این چند روز انقد منظره های زیبایی دیدیم که قابل توصیف نیستند یکروز هم تو این شهر بودیم و روزمون رو گذروندیم و خیلی هم خوش گذشت قلعه ای بر فراز شهر وجود داشت که همه شهر از بالای اون دیده میشد و منظره ای فوق العاده داشت در محوطه این قلعه هم پارکی وجود داشت که وانیا خانم کلی توش بازی کرد بعد از بازدید از شهر سری هم به اوت لت پاندورف زدیم که چیزای مهیجی برای وانیا خانم داشت زمینهای بازی با کلی وسیله بازی از جنس چوب و همینطور یک منچ و شطرنج به ابعاد بزرگ و وجود رستوران کینگ برگر هم خوشی وانیا رو مضاعف کرد و در انتها سری به یک فروشگاه زدیم و وانیا کلی پاستیل و شکلات خرید و خوشیش به بی نهایت رسید ...



ادامه مطلب


موضوع : قصه ششمین سال زندگی, قصه گردش و مسافرت خانوادگی
نوشته شده در:جمعه 7 مهر 1396
نویسنده: مامی وانیا

وین هم یک شهر زنده و پویا با منظره هایی بی نظیر بود در مسیرمون از مونیخ به وین اول به شهر سالزبورگ رفتیم و از خونه ای که موزارت در اون بدنیا اومده بود بازدیدی کردیم و تو شهر یه دوری زدیم و باز هم یک رودخانه زیبا و منظره هایی زیباتر رو دیدیم سپس در ادامه مسیر برای صرف نهار در رستوران زیبایی در کنار دریاچه موندسه توقف کردیم یعنی هر چی از زیباییش بگم کم گفتم رستوران یک خانه بازی هم داشت که وانیا کلی کیف کرد و با دوستش غزل وقتشون رو اونجا گذروندن یکروز هم از صبح برای دیدن محله های تاریخی و ساختمونهای بی نظیر وین راهی شدیم و بعد هم از کاخ زیبای شومبرون دیدن کردیم و در رستورانش نهار خوردیم بر خلاف دو شهر قبلی که خلوت و آروم بود اینجا کمی شلوغتر بود و در میدون اصلی شهر کلی جمعیت دیده می شد مغازه های واقع در میدان اصلی شهر هم جای خوبی برای خرید بود ...



ادامه مطلب


موضوع : قصه ششمین سال زندگی, قصه گردش و مسافرت خانوادگی
نوشته شده در:چهارشنبه 5 مهر 1396
نویسنده: مامی وانیا


دومین شهر از مقصدمون شهر زیبای مونیخ بود شهری که خیابونهاش با ماشینهای بی نظیر بی ام دبلیو و بنز زیبایی خاصی داشت یک شهر پویا با هوای کمی ابری و گاها بارونی ، طی اقامتمون تو این شهر به میدان زیبای مارین پلاتز سری زدیم و گشتی در خیابانهای بسیار زیبای اون داشتیم ، یکروز هم به دیدن کاخ بسیار زیبای نیفنبرگ و باغ گیاهشناسی کنارش رفتیم جای بسیار قشنگ و زیبایی بود که واقعا نمیشه اون رو توصیف کرد برای خرید هم به یک اوت لت خارج از شهر رفتیم اونجا هم کلی بهمون خوش گذشت یکروز هم برای بازدید از ساختمان اصلی شرکت بی ام دبلیو و همینطور نمایشگاهش رفتیم و از دیدن اونهمه ماشینهای زیبا بسی لذت بردیم بعدش هم سری به ورزشگاه آلیانز آرنا زدیم چیز جالبی که تو این ورزشگاه وجود داشت پوسته خارجی اون بود که به رنگهای مختلفی در می اومد و زیباییش رو صد چندان میکرد در ادامه مطلب عکسها رو میزارم ببینید ...



ادامه مطلب


موضوع : قصه ششمین سال زندگی, قصه گردش و مسافرت خانوادگی
نوشته شده در:دوشنبه 3 مهر 1396
نویسنده: مامی وانیا

و اما آغاز سفرمون از شهر زرویخ بود که یه شهر فوق العاده زیبا و تمیز با آب و هوای بسیار عالی در کشور سوییس است، هر چی از زیبایی این شهر بخصوص خیابون بانهوف اشتراسه که مرکز شهر محسوب میشد و به یه دریاچه زیبا ختم میشد بگم ، کم گفتم روز اول که رسیدیم به همراه لیدر و اعضای تور یه گشتی زیر بارون تو این خیابون زیبا زدیم و کلی کیف کردیم در مدت اقامتمون تو این شهر هر روز سری به این خیابون زیبا میزدیم و یکروز هم سوار قایق تفریحی شدیم یکروز هم از صبح عازم شهر لوسرن شدیم که شهر بسیار زیبایی بود و بعد از اون هم با تله کابین به قله کوه پیلاتوس رفتیم و اونجا برف بازی کردیم و نهار رو هم هونجا خوردیم یکروز هم رفتیم آبشار راین که پهن ترین آبشار دنیا محسوب میشه و نهار رو هم در کنار دریاچه بسیار زیبا و رویایی موندسه خوردیم یعنی الان که دارم اینا رو یادداشت می کنم تمام اون صحنه های زیبا جلوی چشمم رژه میرن از شهر زوریخ همین رو بگم که اصلا در این شهر هیچ آلودگی سمعی و بصری وجود نداشت نه خبری از تبلیغات روی درو دیوار بود نه خبری از ساختمانهای سر به فلک کشیده و فروشگاههای رنگارنگ و نه از آدمهایی با آرایش و تیپهای آنچنانی همه چیز در عین سادگی ولی خیلی شیک و تمیز بود حتی سوپرمارکت هم در این شهر وجود نداشت یه فروشگاه زنجیره ای به نام coop توی محله های شهر شعبه داشت و مردم مایحتاجشون رو از اونجا تهیه میکردند حتی مراکز آموزشی اعم از مهد کودک و مدرسه و دانشگاه هم در یکجای شهر تمرکز داشتند، همه مراکز خرید ساعت 8 شب تعطیل می شدند و روز شنبه و یکشنبه هم بجز کافه ها و رستورانها هیچ فروشگاه دیگه ای باز نبود و همه بدنبال تفریح بودند دقیقا برعکس تهران راستی یادم رفت بگم به مقر فیفا هم در زوریخ رفتیم و اونجا رو هم دیدیم یه نکته خیلی جالب این بود که یکی از نمادهای این شهر گاو بود که همه جا به چشم میخورد اقتصاد این شهر بیشتر از طریق کشاورزی و دامداری بود بخاطر همین به این قضیه اهمیت خاصی میدادند ما وقتی داشتیم از فرودگاه زوریخ بیرون میومدیم توی مترو داخل فرودگاه صدای گاو و گوسفند پخش می شد که باعث شد کلی وانیا و دوستش غزل تعجب کنن و کلی بخندن، وجود عروس و داماد تو یکی از میادین شهر که پر از کلیسا بود هم برای وانیا خیلی خیلی جالب بود وانیا می گفت مامان عروس بی حجاب اومده تو خیابون ، یکی دیگه از چیزای جالب برا وانیا ماکت کارخانه شکلات سازی Lindt بود که تو فروشگاه مرکزی این کارخونه به نمایش گذاشته شده بود کلی از این فروشگاه هم خرید کردیم و وانیا کلی خوشبحالش شد ...



ادامه مطلب


موضوع : قصه ششمین سال زندگی, قصه گردش و مسافرت خانوادگی
نوشته شده در:شنبه 1 مهر 1396
نویسنده: مامی وانیا

هفته آخر مرداد ماه تصمیم گرفتیم که یه سفر کوتاه بریم شمال که وانیا خانم بره دریا بخاطر همین با خونواده برادرم و مامانم راهی شدیم البته دختر داییم هم همراهمون بود کلی خوش گذشت خوشبختانه هوا هم خوب بود و کلی باهامون یاری کرد طوریکه تو رفت مجبور شدیم به وانیا تی شر اضافه بپوشونیم هر چی بود سفر عالی شد



ادامه مطلب


موضوع : قصه ششمین سال زندگی, قصه گردش و مسافرت خانوادگی
نوشته شده در:جمعه 3 شهريور 1396
نویسنده: مامی وانیا

اخر مرداد شد و کلاسهای تابستانه مدرسه هم تموم شد برای روزای پایانی مدرسه دو تا جشنواره در نظر گرفته بودن یکی جشنواره آرزوهای رنگی که تو زمین چمن کنار مدرسه بچه ها حباب بازی کردن و دیگری هم جشنواره نمایشگاه و فروشگاه دست سازه های تابستونی بچه ها بود که بچه ها تمام کاردستی هایی که تو فصل تابستون درست کرده بودن به معرض نمایش عموم گذاشته بودن و اونایی که دوس داشتن قیمت گذاری کرده بودن و میتونستن بفروشن این کار برای بچه ها خیلی جالب بود البته کارهای دستی کلاس پیش دبستانی چیز خیلی خاصی نبود ولی همون رو هم وانیا گفته بود که میخوام یادگاری نگه دارم و قیمت نمیزارم



ادامه مطلب


موضوع : رویدادهای مدرسه, قصه ششمین سال زندگی
نوشته شده در:پنجشنبه 2 شهريور 1396
نویسنده: مامی وانیا
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 19 صفحه بعد
Design By: Gogoli-temp.blogfa.com