وانیاوانیا، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 13 روز سن داره

خاطرات من و دخترم

پروسه از شیر گرفتن وانیا

هر وقت اسم از شیر گرفتن میومد تمام تن و بدنم می لرزید حالا که یواش یواش داشتیم به دو سالگی وانیا خانم نزدیک می شدیم یکی از دغدغه های اصلی من همین کار بود اونهایی که من و وانیارو از نزدیک میشناسن فکر  میکنم دلیلشو بدونن وانیا خانم از روزی که بدنیا اومده همیشه منو در کنار خودش دیده هیچ وقت نشده حتی برای یساعت هم تنهاش بزارم هر جا رفتم با خودم بردمش بخاطر همین وابستگی خیلی زیادی به من و همچنین می می داره ظهرا و شبا موقع خواب که دیگه هیچی اگه می می نباشه خوابش نمیبره بخاطر همین مونده بودم چجوری این پروسه رو شروع کنم که آسیب روحی به وانیا وارد نشه بالاخره دلمو به دریا زدمو و از روز شنبه نهم مرداد اولین مرحلشو شروع کردم اولین مرحله شامل گرفتن...
10 مهر 1392

یه صبح پاییزی قشنگ

یه چند وقتی بود میخواستم برم خانه اسباب بازی محله کرمان که توی بوستان تمدن بازگشایی شده بود بالاخره توی یه صبح پاییزی تصمیم گرفتم زنگ زدم به هدیس مامان مشکات گفتم اگه دوست داری بیا اونم موافقت کرد و قرار گذاشتیم و رفتیم ما یکم قبل تر از اونا رسیدیم از وانیا چند تا عکس انداختم و مشغول بازی شد تو همین موقع دیدم که بچه های خانه کودک رو هم آوردن برای بازی توی محوطه بخاطر همین تونستم همونجا از مربیشون شرایطش رو بپرسم متاسفانه زیر 2.5 سال نمی پذیرفتن با این حال وقتی هدیس اومد رفتیم توی خانه کودک رو هم دیدیم بد نبود قیمتش هم مناسب بود حالا ایشالاه اگه تا اون موقع تو این محله بودیم یه فکری براش می کنیم حداقل این باعث شد که دوستامون رو ببینیم و بچه ه...
3 مهر 1392

آخرین روز تابستان

 آخرین روز تابستون مهسا و مامانش مهمون خونمون بودن حدودای ساعت 10 اومدن بازی کردیم گفتیم خندیم نهار خوردیم بعدشم تصمیم گرفتیم بریم شهر بازی به دنیای بازی زنگ زدم گفت ساعت 4.30 باز میکنه دیدم دیر میشه برگشتمونم به ترافیک میخوریم بخاطر همین تصمیم گرفتیم بریم شهر بازی امیر پارس که بهمون نزدیک بود و مهسا و مامانش هم از اونجا راحتتر می تونستن برگردن خونشون ساعت 4 رفتیم یه دو ساعتی بازی کردیم خیلی خوش گذشت ... محوطه شهر بازی امیر اینم قطار شهر بازی و مهسا و وانیا اینم یه کشتی که به چپ و راست حرکت میکرد و وانیا دوسش داشت اینم یه بازی دیگه که مهسا عاشقش شده بود اینم مهسا خانم گل اینم وانیا خانم تو ...
1 مهر 1392

هفته مادر و دختری

تو هفته ای که گذشت بابای وانیا فقط یروز تهران بود اونم رفت سرکار دو سه روز بخاطر دفاع پایان نامه رفته بود ساری دو روز آخر هفته رو هم رفته بود ساوه ما هم هر روز برای خودمون برنامه ای چیدیم یه روز رفتیم هفت حوض و آب بازی کردیم یه روز رفتیم بوستان تمدن امروزم که جمعه بود صبح رفتیم خرید بعدشم با وانیا رفتیم رستوران مادر نهار خوردیم و وانیا تو سالن بازیش یکم بازی کرد و اومدیم خونه عکسهای وانیا رو میزارم ادامه مطلب ببینید در ضمن عکس کادوی روز دخترشم میزارم که یادم رفته بودم تو پست قبلی بزارم رستوران بوف هفت حوض اول یه سیب زمینی بر میداریم بعد نصفش می کنیم و میخوریم خوب حالا بریم سراغ خوردن نوشیدنی  محوطه رستوران مادر ...
22 شهريور 1392

ماجراهای روز دختر

امروز شنبه 16 شهریور ماهه تولد خودمه و همچنین روز دخترم هست بخاطر همین تصمیم گرفته بودم که یه کیک بگیرم برم خونه برادرم و وانیا و مهسا با هم بازی کنن و آتلیه هم ببرمشون اما ...        صبح ساعت 7 با صدای قاشقی که به دیواره لیوان برخورد میکرد از خواب بیدار شدم همسرم رو دیدم که یه لیوان آّب قند گذاشته جلوش و هم میزنه ازش پرسیدم چی شده گفت نمیدونم سرم گیج میره و حالت تهوع دارم در حین صحبت ما وانیام بیدار شد و تونستم دوباره بخوابونمش همسری آب قند خورد و یکم دراز کشید نیم ساعت بعد بیدارش کردم گفتم بهتر شدی گفت نه همچنان دنیا به دور سرم میچرخه بازم وانیا بیدار شد گریه و ... بهش گفتم پاشو پیاده بریم همین درمونگاه نزدی...
20 شهريور 1392

برای وانیا به بهانه روز دختر

  دخترم   وانیای عزیزم                اینروزها .....خانه ی ما                                      در خلال خنده های کودکی                                                       در میان روزهای کودکی                               &...
15 شهريور 1392

قرارهای دوستانه دو ماه گذشته

تو این دو ماه گذشته که میشد 20 و 21 ماهگی وانیا خانم سه بار موفق شدیم دوستامون رو ببینیم اولین قرار روز دوشنبه 10 تیر خونه خاله حدیث بود که بخاطر اومدن خاله نیر از ارومیه البته بدون آرین عزیز دور هم جمع شده بودیم خاله حدیث خیلی زحمت کشیده بود و کلی خوراکیهای خوشمزه برامون درست کرده بود و واقعا پذیرایی عالی ازمون کرد دست خودش و اون دختر گلش درد نکنه که خیلی به زحمت افتاده بودن دومین قرار روز جمعه 28 تیر تو خانه بازی توت فرنگی دنیای نور بود که فقط تعدادی از دوستامون اومده بودن و اما سومین قرارمون روز پنجشنبه 10 مرداد تولد آریا مهر عزیز بود و خاله سهیلا زحمت کشیده بود و ما رو هم دعوت کرده بودن ساعت 3 با بابایی رفتیم دنبال خاله حدیث و مشکات و ...
2 شهريور 1392