آخرین روزها
امروز عید غدیره عزیزم عیدت مبارک بالاخره روز دوشنبه با دکتر تماس گرفتم بهم گفت چهارشنبه (یعنی فردا)صبح ساعت شش و سی دقیقه بیمارستان باشم دیشب با بابایی رفتیم شهروند خرید کردیم امروز هم ظهر رفتیم گاندی من چند تا لباس بخرم که مناسب شیردهی باشه بعد رفتیم رستوران نایب نهار خوردیم شبم رفتیم شیرینی خریدم از جشنواره خیابون شریعتی شبم اومدم خونه همه لباسهای بابایی رو اطو کردم که همه چی مرتب باشه تا چند روز که سرمون شلوغه همه چی برای ورودت مهیاست عزیزم دیگه دارم ثانیه شماری می کنم برای ورودت
آخرین ویزیت
دیگه واقعا داریم برای اومدنت روزشماری می کنیم 28 ماه گذشته یه کارگاه تو بیمارستان اتیه برگزار میشد که من و بابا هم توش شرکت کردیم تو برنامه های جنبی این کارگاه فروش وسایل و سیسمونی نوزاد و کتاب هم بود من هم برای تو یه ست کلاه و دستکش و پاپوش گرفتم البته چند تا کتاب هم خریدم امروز برای اخرین بار رفتم مطب دکترم تاریخ زایمان رو اخر ابان مشخص کرد گفت که برای هماهنگی روز و ساعت هفته بعد باهاش تماس بگیرم دیگه دل تو دلم نیست
عروسی عمه
سلام عزیزم تو این چند وقت که نیومدم برات بنویسم اتفاقاتی افتاده که یکیش عروسی عمه است که بالاخره روزش تعیین شد 14 شهریور منم تو این چند وقت درگیر پارچه خریدن لباس دوختن بودم یکی دوبار با عمه رفتیم خرید و اما پنج شنبه 3 شهریور رفتیم کارتهای عمه رو پخش کنیم که به بابات گفتم حالا که تا اینجا اومدیم بریم تخت و کمد هم ببینیم رفتیم یافت اباد و بازار مبل خلیج فارس بالاخره اون سرویس خوابی رو که دلم میخواست پیدا کردم یه سرویس خواب ساده و شیک کار ترکیه امیدوارم خوشت بیاد همونجا قراردادشم نوشتیم و قرار شد تو مهر ماه به ما تحویل بدن مبارکت باشه عزیزم بالاخره عروسی عمه هم برگزار شد انشااله خوشبخت بشن 17 شهریور هم رفتیم نمایشگاه مادر نوزاد کودک که تو سالن...
اولین مسافرت
ویزیت دوم
دیروز برای دومین بار از خانم دکتر وقت گرفتیم و رفتیم پیشش عزیزم روز 7 خرداد جواب ازمایشگاه پارس رو هم گرفته بودیم خوشبختانه خانم دکتر وقتی اونارو دید اظهار رضایت کرد و گفت غربالگری دوم هم نیازی نیست و همه چی در حد عالیه خدایا ممنون راستی اینم بگم تو مطب خانم دکتر با یه مجله اشنا شدم به اسم نی نی پلاس رفتم دفتر مجله شماره ها 1 تا سه رو که منتشر شده بود گرفتم و فرم اشتراکم پرکردم تا هر ماه برام بیاد نمیدونی چه مجله قشنگیه عزیزم پر از عسکهای نی نی های خوشگل انشااله خدا برای پدر ومادراشون حفظشون کنه
فوت مادربزرگ مامانی
عزیزم بالاخره سه ماه اول بارداری تموم شد الان تنها کسایی که میدونن تو تودل من جا خوش کردی خونواده من هستن عزیزم روز پنج شنبه 29 اردیبهشت مامانم زنگ زد گفت حال مادربزرگم ( مادر پدرم ) خوب نیست یسر بهش بزنیم روز جمعه من و تو همراه بابا- خاله و مادربزرگ و پدربزرگت رفتیم خونه عموم ولی چه حیف که دیر شده بود مادربزرگم چشماشو بسته بود و نمیدونم ایا منو میدید و صدامو میشنید یا نه بهش گفتم که تو اومدی امیدوارم تونسته باشم تو اخرین لحظات عمرش خوشحالش کرده باشم ما شب برگشتیم ولی مامانی و بابایی من اونجا موندن فردا دم ظهر بود که دایی علی به بابات زنگ زده بود و خبر فوت مادربزرگ رو داده بود اونم به من زنگ زد و من ترک محل کار کردم و رفتیم مراسم ختم انشاال...
پاگشا
عزیزم دقیقا یکهفته قبل از اینکه بدونم تو تودلم جا کردی نامزدی عمه معصومه بود بخاطر همین منم تصمیم گرفتم تا سنگین تر نشدم اونارو پاگشا کنم راستی یادم رفته بود برات بگم بالاخره نی نی عمه مریم روز 10 اردیبهشت بدنیا اومد انشااله قدمش برای پدر و مادرش خیر باشه اسمش شد رادمهر بالاخره مهمونی پاگشا هم بخوبی و خوشی برگزار شد انشااله خوشبخت بشن
اولین ویزیت پزشک
سلام به روی ماه نی نی عزیزم بابا زحمت کشیده بود و از دکتر هایده سمیعی که یکی از دکترهای بیمارستان لاله بود برای 4 اردیبهشت ماه ساعت 3 وقت گرفته بود بابا اومد دنبالمون با هم دیگه رفتیم دکتر خانم دکتر بعد از گرفتن سونو یه ازمایش عریض و طویل نوشت گفت اینارو انجام بدین در ضمن غربالگری سه ماه اول هم نوشت که گفت اگه هزینه براتون مهم نیست ازمایشگاه بیمارستان پارس انجام بدین بعد بیایین پنجشنبه 8 اردیبهشت رفتیم برای ازمایش جواب ازمایش چند روز دیگه یعنی 13 اردیبهشت اماده میشد برای غربالگری هم وقت گرفتیم برای روز 21 اردیبهشت هر دو رو انجام دادیم تا ببینیم خدا چی میخواد
سلامی دوباره
سلام به نی نی گلم که هنوز نمیدونم چیه دختر یا پسر انشااله هر چی هست سالم باشه نمیدونم چرا به دلمون برات شده که دختری امروز رفتیم حسن اباد بعدم بهار نمیدونم چرا فقط سرویس خوابها و لباسهای دخترونه به چشممون میاد عزیزم نی نی عمه مریم قرار همین روزها بدنیا بیاد چون نمیخواییم بهش استرس وارد بشه از ورود تو هنوز هیچی به هیچکس نگفتیم انشااله که نی نی اونم سالم بدنیا بیاد و هر دو حالشون خوب باشه اینجوری که گفتن نی نی عمه مریم پسره انشااله به سلامتی داشتم می گفتم امروز رفتیم حسن اباد و بهار و کلی وسایل خوشگل برات دیدیم تا یه براورد قیمتی داشته باشیم که انشااله برات بخریمشون شبم رفتیم خونه مادربزرگ عمه مریمم با اون نی نی تو دلش اونجا بود هنوز خبری از ...



